سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
من هم یک روز بچـــــــه بودم...!

من هم یک روز بچـــــــه بودم...!

polly[320]
این فصل را با من بخوان...باقی فسانه است... این فصل را بسیار خواندم...عاشقانه است...


حرف های ندیده...

همه ی حرف هایم شکل مخصوص به خودشان را دارند. ولی شکلشان را نمی توانم بگنجانم میان کلمات.


مثلا کلمه ی صمیمانه ی: سلاااااااااااااام.


تصویر دخترکی با موهایی که روی شانه اش ریخته را دارد. که دستش را با شدت تمام برای یکنفر در دوردست ها تکان می دهد.


مثلا جمله رسمی: امیدوارم حالت خوب باشد. تصویر یک آدم کت و شلوار پوشیده را دارد که مشغول سفت کردن پاپیونش است.


یا تصویر جمله: سلام منو بهش برسون. شبیه یک دخترک نیشخند زده است.


یا "سرشلوغ بودن": برای من تداعی گر کسی است  که عینکش را روی میزش انداخته و در حالی که دستش به روی پیشانی اش است. میان یک عالمه کاغذ و کتاب و جزوه گم شده.(دقیقا مشابه تصویر یک عدد "من" در ایام امتحانات)


کلمات کم می آورند... میان اشکال جمع شده توی ذهنم.


دیگر حرف نگفته ندارم...


یک عالمه حرف ندیده دارم...


 یک عالمه حرف های ندیده....


پ.ن: چهارشنبه های بعد از ماه صفر خاص بودند همیشه! هستند هنوز هم ولی مثل اینکه من دیگر جزو خواص نیستم!


[ دوشنبه 3/11/90 ] [ 9:29 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


برداشت آزاد...

به دنیا بگویید؛ بیاید کمی دخترانه تر بازی کنیم....


بگویید؛ همبازی اش یک کمی نازک است. خسته هم شده است کمی... می خواهد یک بازی نشستنکی بکند.


بنشیند یک گوشه کمی...


بهش بگویید چشم هایش درد می کند... این همه برایش قایم موشک بازی در نیاورد.


توان دویدن ندارد دیگر. از هر چه بلندی هم بدش می آید. اصلا نمی فهمد این همه دویدن و پریدن روی بلندی ها معنی اش چیست.


 بگویید که دل نازک همبازی اش را با دروازه اشتباه نگیرد و مدام آن توپ دو لایه اش را نکوبد  و بیخود برای خودش ادای فوتبالیست های معروف را در نیاورد و فریاد گل گل سر ندهد.


بهش بگویید برد اصلا!


حالا بیاید یک کمی دخترانه تر بازی کنیم.


بگویید برود عروسک هایش را بیاورد. با آن قابلمه های پلاستیکی و لوازم دکتر بازی.


بگویید یک زیر اندازه بیاورد. بندازیم این گوشه عروسک هایمان را بچینیم رویش...


 کمی دخترانه تر بازی کنیم...


بگویید آخر همبازی اش دختر است...



پ.ن: اگر بروم بهشت.. سیزده ساله میشوم...


پ.ن: باز هم س  ی ا م د ی م ا ه و دو سال می گذرد!


[ جمعه 30/10/90 ] [ 5:40 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


بودن...

حافظه ام ناامیدم می کند؟


.


همه اش را.


قطعه قطعه. تکه تکه. حرف حرف یادم می آید.


نمی توانم بهم وصلشان کنم.


چقدر بودن ها تکه تکه.


قطعه قطعه.


حرف حرف شده اند.


.


پیر شده ام به گمانم.


دیگر یاری نمی کند.


که همه ی بودن ها را.


یکسره.


مرتبط.


و زنجیر وار.


حفظ کنم.....


.


حافظه ام ناامیدم می کند؟


[ پنج شنبه 22/10/90 ] [ 9:42 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


ط ب ی ب

....


خبر خوب برایت دارم.


روز به روز دارم مریض تر میشوم!


ازم قطع امید کرده اند این پزشک ها!


خودم هم از خودم گذشته ام.


بعضی ها می آیند جوری نگاهم می کنند. من بهشان لبخند می زنم.


خجالت کشیدن ندارد که. این را همین روزها فهمیده ام.


بعضی ها هم می آیند. برایم دسته گل می آورند. دسته گل تبریک...


مبارکم باشد!


برایت خبر خوب دارم!


روز به روز دارم مریض تر می شوم!


[ دوشنبه 19/10/90 ] [ 1:42 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


درد دل

نازنین.


من برای یک دلدرد کوچیک پیشت اومدم...


تو که برای همیشه بستری ام کردی.....


:-)



پ.ن: مردم این دوره زمانه نمی فهمند... بی خیالشان....


[ یکشنبه 18/10/90 ] [ 3:55 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


ع ش ق

مشغول بلند بلند خندیدن بودم که یکدفعه صدایم زد.


از توی جیبش خیلی نرم یک کاغذ در آورد و گفت بیا.


عکس آقا را روی کاغذ دیدم.


می خواستم دهانم را باز کنم و بپرسم برای چی؟


یکدفعه گفت هیسسسسسس و رفت!


انگار مشغول پراکندن اعلامیه های یک تشکلیات مافیای هستیم!


انگار ولایتی بودن کار بدی است.


انگار دادن عکس آقا و اعلامیه نه دی به یکدیگر جرم محسوب می شود!


.


.


.


انگار نه انگار که عشق را باید فریــــــــــاد زد!


انگار نه انگار ولایت عشق است!


.


.


.


شما هر چه می خواهید بگویید.


ولی من می گویم.


تقصیر خودمان است.


که ولایت را فریــــــــــــــاد نمی زنیم.


عشقمان را به رخ این همه مدعــــــــــــــــــــــــی نمی کشیم!


کوتاهی از خودمان است که عشــــــق را پنهان می کنیم...


انکار می کنیم...


عشق را باید فریاد زد و افتخار کرد....


.


.


.


باز هم نه دی. و باز هم حکایت آن روز توی مجلس شورای اسلامی. اردوی کلاس اجتماعی بچه های سوم مدرسه راهنمایی روشنگر. زود تعطیل شدن مدرسه. راهپیمایی و چهارشنبه ای که برای خودش تاریخی شد و جایی فراتر از تقویم علامت خورده ی من قرار گرفت....


باز هم نه دی.


باز هم مانتوی آبی مدرسه. باز هم پسرکوچولویی که هنوز به دنیا نیامده بود. باز هم "در ظهر عزا حرمت ارباب شکستند. علامدار کجایی..." باز هم عاشورایی. عاشورایی تر.


.


.


.


باز هم نه دی.


باز هم مرگ ضد ولایت فقیه....


مرگ آمریکا....


مرگ انگلیس...


مرگ اسراییل...



پ.ن: خامنه ای همان خمینی است. همان "خ" و "م" و  "ن" و "ی"  به علاوه یک "ا" و یک "ه" یعنی یک آه...


[ پنج شنبه 8/10/90 ] [ 8:24 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


تخته پاک ک ن.

 قبل از آمدن معلم توی شلوغ پلوغی کلاس و این طرف آن طرف رفتن همه برای استفاده بیشتر از چند دقیقه زنگ تفریح نداشته و دست ناظم محترم مدرسه که از هر طرف به پهلویت می خورد و مدام جمله برو بشین سر جات را تکرار می کند؛ تخته پاک کن کلاس را بر می دارم و آنوقت است که شلوغی ها شامل حال بنده نمی شود و دست ناظم محترم با یک ریتم خاص بر پهلویم فرود نمی آید.


اگر زنگ قبلش هندسه داشته باشیم که دنیا بهشت می شود! تخته حسابی پر است. این قدر پر که می تواند من را برای مدت خیلی زیادی تو دنیای خیالات خودم بفرستد. میان خیالبافی هایم و چپ و راست و بالا و پایین بردن دستم و گرد و خاک بلند کردن هستم که معلم وارد کلاس می شود. بچه ها می نشینند و ناظم ها هم می روند سر کار و زندگی شان تا وقتی که دوباره زنگ کلاس بخورد و بیایند دست هایشان را بکوبند یه پهلوهایمان تا به خیال خودشان قبل از آمدن معلم کلاس مرتب باشد!


هیچ معلمی نیست که در بدو ورود روی صندلی اش بنشیند و همین من را خوشحال می کند که دنیای خیالبافی هایم خراب نشده است. معلم شروع به سلام و احوال پرسی می کند و من صدایش را نمی شنوم اصلا. هی چپ و راست دستم را تکان می دهم و گرد خاک بلند می کنم.


لحظه به لحظه خرده گچ بیشتری روی شانه هایم می نشینند و من دلم می خواهد خرده گچ ها را به موجودات زنده ای تشبیه کنم که خیلی دوستم دارند و آرام می آیند می نشینند روی مانتوی دودی مدرسه ام و دورم می چرخند و بعد هم سفت دست هایم را می چسبند که مبادا از من جدا شوند.


بعد هم تخته تمیز می شود. سر جایم می نشینم و همین که دست به جامدادی ام می زنم جای انگشت های سفیدم رویش می ماند. دوباره از جایم بلند می شوم و از معلم می پرسم که می توانم دست هایم را بشورم؟ او سری تکان می دهد و من از کلاس دم کرده مان بیرون می آیم.


وقتی برمیگردم. کلاس تقریبا شروع شده است. تخته تمیز است و دنیا خیالبافی هایم از یک گوشه برایم لبخند می فرستد....



پ.ن: خوب نگاه کن....می بینی؟این منم نه یک تضاد!.......اما نه شاید هم حق با تو باشد چندیست که متشکل شده ام از همه اوصاف متضاد، غم و اندوه و شادی و سرور......یاس و نا امیدی و امید و امید و امید.....


[ جمعه 2/10/90 ] [ 2:23 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


ب ه ش ت

به گمانم بهشت به جایی می گویند که در آن برای خیلی کار ها وقت داشته باشیم....


این دنیا زیادی آدم ها را گرفتـــــــــار می کند....



[ سه شنبه 22/9/90 ] [ 9:16 عصر ] [ polly ] [ نظر ]


دل و بگیر و به آسمون ببر بازم........

چهارشنبه.


من هر شب خواب می بینم.  دیشب خواب دیدم که مدیر مسئول نشریه اون قدر قدش بلند شده که من  نمی تونم چشم هایش را ببینم. خواب دیدم که معلم دینی سال سوم برامون ماکارونی درست می کند. یک بار خواب دیدم که پلیسم توی اون خواب من خودم نبودم، یکی دیگه بودم با موهای لخت و کوتاه مثل پلیس های خارجی. من یک بار خواب آخرین روز سال رو دیدم من اون موقع گریه کردم. صبح که بلند شدم خوشحال بودم. بعد از این که فهمیدم اون فقط یه خوابه.


آخر روز بغل سطل آشغال ایستادم. بدنم آن قدر خسته بودم که توان بالا زدن عینکم را هم نداشتم. اما چشم هایم خسته نبودند. با بی رمقی به آسمان خیره شدم و آن وقت بود که قاصدک را دیدم.
قبل از این که بفهمم اون یه قاصدکه فکر کردم شاید یک جونور سفید باشه با بال های شفاف که آرام آرام پرواز می کنه. من از جونور های سفید پرنده خوشم نمی آمد می خواستم بگیرمش از دستم در رفت. عینکم را که بالا زدم دیدم که اون یک قاصدکه. قاصدک رفت.


بچه که بودم دوستم به من گفت که اگر قاصدک پیدا کنم اون آرزو هام رو برآورده می کنه. اون گفت هر وقت یک قاصدک دیدم بگیرمش و آرزو کنم و فوتش کنم. انگار فردای آن روز دنیا پر شده بود از قاصدک هایی که آرزو برآورده می کردن.


من آخر روز بغل سطل آشغال یک قاصدک دیدم. شاید خبر اورده بود که آرزوم رو برآورده کرده...


شب که شد در خواب هایم نه از آدم های قد بلند خبری بود نه از ماکارونی و پلیس بازی...خواب هایم شده بودند پر از قاصدک هایی که آرزو برآورده می کنند...


 


نمایش تصویر در وضیعت عادی





هر چه سریع تر برای وراجی کردن به یک گوش شنوا نیازمندیم........................


[ پنج شنبه 5/9/88 ] [ 2:45 عصر ] [ polly ] [ نظر ]